تبليغاتX
خانه دوستی ما اینجاست
یلدا مبارک

روی شما به سرخی انار، شب شما به شیرینی هندوانه، لبتان مانند پسته

 

خندان ،عمرتان به بلندای شب یلدا وغم هایتان به کوتاهیه روز هایش

 

باد.                                      

       یلدا آمد شب یلداتون مبارک

 

  

 

 

  

 

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت 11:52 بعد از ظهر
عید قربان مبارک

 

جشن رهیدگی از اسارت نفس و شکوفایی

 

ایمان و یقین بر همه ابراهیمیان مبارک باد


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت 11:45 بعد از ظهر
يابن الحسن کجايی ؟ ای داد از اين تنهايی...... 0

ماه شعبان که می شود، از همان ابتدا سرور به دل می نشیند...هرچه که پیش می رود این ماه، شادمانی و شعف دل نیز به اوج نزدیک می شود... به نیمه که می رسد، دیگر دل در سینه نمی گنجد...یکسره می تپد و بی قراری می کند...........بی قرار «نگار» است....بهانه می گیرد...آنقدر که امان را می بُرد و آرام را می بَرد...ضربان های پی در پی اش تنها و تنها، بهانه گیری است...بهانه می گیرد این دل بی تاب و نا آرام...بهانه «تو» را...

فرا رسیدن ایام شعبانیه رو به همه ی شما دوستان عزیزم و خانواده هایتان تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

 

                        

 

   بسم الله الرحمن الرحیم

" اللهم کن لولیک الحجـة بن الحسـن صلواتک علیه و علی

   آبائـه فی هذه السـاعه و فـی کل  ساعة ولیاً و حافظاً

وقائداً وناصراً و دلیلاً و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا  و

   تمتعه فیها طویلا "

 

 زندگی نامه امام زمان (عج)

                       

  محمد بن حسن عسکری (عج) آخرین امام از امامان دوازده گانه  شیعیان است.

در ١۵ شعبان سال ٢۵۵ هـ.ق در سامرا به دنیا آمد و تنها فرزند امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شعیان ما است. مادر آن حضرت نرجس (نرگس) است که گفته اند از نوادگان قیصر روم بوده است. «مهدی» حُجَت، قائم منتظر، خلف صالح، بقیه الله، صاحب زمان، ولی عصر و امام عصر از لقبهای آن حضرت است.

تولد امام زمان (عج) پنهان نگاهداشته شد و امام حسن عسکری (ع) خبر آن را تنها به عده ای از شیعیان داده بود. حضرت در سال ٢٦٠ هـ ق پس از وفات پدر به امامت رسید.

امامت ایشان بنا به حدیثهای بسیاری بود که از پیامبر (ص) و امامان پیشین روایت شده بود. امام زمان (عج) پس از آنکه بر جنازه پدر نماز گزارد از چشم مردمان پنهان شد.                       

 سبب پنهان شدن آن حضرت این بود که خلیفه های عباسی تصمیم به کشتن او داشتند.                     

بنا به اخبار و روایات شیعه غیبت آن حضرت دو بار صورت گرفته است. دوران غیبت نخست را که تا سال 329 هـ ق ادامه داشت دوران غیبت صغرا یا دوره نیابت خاصه می نامند.                       

در این سالها امام  به وسیله چهار نفر از نمایندگان خاص خود با شیعیان ارتباط داشت. این چهار تن که آنان را نواب اربعه (نایبان چهارگانه) می خوانند عبارتند از:

  1- عثمان بن سعید بن عمری، از یاران امام هادی (ع) و امام حسن عسکری (ع) او به دستور امام حسن عسکری تا پایان عمر نایب امام زمان (عج) بود.                    

٢- ابوجعفر محمدبن عثمان بن سعید، از شاگردان یاران امام حسن عسکری که پس از مرگ از پدرش، عثمان بن سعید بن عمری، نیابت امام زمان (عج) را به عهده گرفت، او در سال ۳۰۴ یا۳۰٥ هـ ق در بغداد درگذشت.                      

۳- حسین بن روح نوبختی که دستیار محمدبن عثمان بن سعید بود و پس از مرگ وی نیابت امام را به عهده گرفت و در سال ۳۲٦ در بغداد درگذشت

٤- علی بن محمد سُمری که بنا به وصیت حسین بن روح نوبختی نایب امام شد و در حدود دو سال رابط امام و شیعیان بود. او در نیمه شعبان ۳٢۹ در بغداد درگذشت.

ـ با مرگ علی بن محمد سمری دوره غیبت صغرا یا نیابت خاصه پایان یافت و دومین دوره غیبت آن حضرت، یعنی دوران غیبت کبری، آغاز شد. این دوره تا ظهور امام زمان ادامه خواهد یافت.

 

 

تقدیم به ساحت مقدس امام عصر ( عج)

 

 می نشینم چو گدا بر سر راهت ای دوست

شاید افتد به من خسته نگاهت ای دوست

 به امیدی که ببینم رخ زیبای تو را

می نشینم همه شب بر سر راهت ای دوست

 تو پناه دو جهانی چه شود این دل ما

دمی ارام بگیرد به پناهت ای دوست

 

 

بيا بيا كه سوختم زهجر روي ماه تو

 

تمام عمر دوختم دو چشم خود براه تو

 

بهشت را فروختم به نيمي از نگاه تو

 

بدان اميد زنده‌ام كه گردم از سپاه تو

 

 

 

 

 دو سخن از بزرگان:

امام صادق(ع): منتظر امام دوازدهم مانند کسی است که در رکاب پیامبر شمشیر کشیده است و از ایشان دفاع می کند.    

 پیامبر(ص):خوشا آنکه قائم اهل بیت را درک می کند و پیش از قیامش به او اقتدا می کند .

انشالله هر حاجت و ارزویی دارید از امام زمان در روزهای مبارک شعبان بگیرید .

 

           


|+|
خط خطی شده توسطصغری در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 12:46 بعد از ظهر

 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟

 

 

گفت:نخريدند،تمام شد...!

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت 12:10 بعد از ظهر
دوست که تا نداره

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من من بچه بودم، اونم بچه بود سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه، خنديدم گفت: دوستيم؟! گفتم: دوستِ دوست گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستي که تا نداره گفت: تا مرگ خنديدم وگفتم: من که گفتم تا نداره گفت: باشه تا پس از مرگ گفتم: نه! نه! نه! نه! تا نداره گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشه، من و تو با هم دوستيم خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه « تا» بذار اصلاً يه « تا » بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلاً براش تا نميذارم نگام کرد، نگاش کردم باور نمي کرد مي دونستم اون مي خواست؛ حتماً دوستي ما « تا» داشته باشه دوستي بدوت « تا » رو نمي فهميد *** گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم: باشه ، تو بذار گفت: شکلات هر بار که همديگه رو مي بينيم يه شکلات مال تو، يکي مال من باشه؟! گفت: باشه هر بار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات مي ذاشت تو دست من باز همديگه رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوستِ دوست. من تندي شکلاتمو باز مي کردم ميذاشتم تو ذهنم و تند تند مي مکيدم مي گفت: شکمو! تو دوست شکموي مني و شکلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي چوبي قشنگ گفتم: بخورش ميگفت: تموم ميشه، مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم گفتم: اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، يا کرما اونوقت چکار مي کني؟ گفت: مواظبشون هستم ميگفت: مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلاتامو ميذاشتم تو دهنم و ميگفتم: تا ! نه ! دوستي که تا نداره *** يک سال، دو سال، چهار سال هفت سال، ده سال، بيست سالش شد اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظي کنه ميخواد بره! بره اون دور دورا ميگه: ميرم و زود بر مي گردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: اين براي خوردنه يه شکلات هم گذاشت کف اون دستش اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچيکت يادش رفته بود که صندوقي داره براي شکلاتاش هر دو تا رو خورد خنديدم ميدونستم دوستي من « تا » نداره ميدونستم دوستي اون « تا » داره مثل هميشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورده حالا با يه صنوق پر از شکلاتاي نخورده چکار مي کنه؟


|+|
خط خطی شده توسطصغری در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 6:43 بعد از ظهر
روز مادر مبارک

سلام بچه ها؟ خوفين (خوبين )؟

 

جا داره به همه ي اونايي كه كنكورو دادن خسته نباشين بگم وانشا الله

 

كه قبول بشين .

 

بچه ها چند روز  بيشتر نمونده ها !

 

اره درست فهميدين روز مادر نزديكه

 

ببينم براي ماماناتون قراره چي بخرين ؟

 

منم روز مادرو به همه ي مامانا و همچنين به مامان خودم تبريك ميگم .

 

و از ته تهاي دلم مي گم :مامان جونم خيلي دوست دارم .

 

 

                روزت مبارك


|+|
خط خطی شده توسطصغری در یکشنبه 10 تیر1386 و ساعت 3:43 بعد از ظهر
بازی قايم باشک

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک

ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم

چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.

ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!

يک..... دو.....سه ...

همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به ميان ابرها رفت و

هوس به مرکززمين به راه افتاد

دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.

ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد

که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست

ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!

بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.

ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه  از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .

صدای ناله ای بلند شد .

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.

شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .

واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!


|+|
خط خطی شده توسطصغری در جمعه 1 تیر1386 و ساعت 7:58 بعد از ظهر
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)

سلام

شهادت بانوي دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) ره به همه ي

دوستداران آن حضرت تسليت مي گويم.

يه روز يه باغبوني يه مرد آسموني

 

نهالي كاشت ميون باغچه ي مهربوني

 

مي گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاري

 

اين بوته ي ياس من مي مونه يادگاري

 

هر روز غروب عطر ياس تو كو چه مي پيچيد

 

ميون كوچه باغ ها بوي خدا مي پيچيد

 

اونايي كه نداشتند از خوبي ها نشونه

 

ديدند كه خوبي ياس باعث زشتي شونه

 

عابراي بي احساس پا گذاشتند روي ياس

 

ساقه هاشو شكستند آدماي ناسپاس

 

ياس جوان برگمون تكيه زدش به ديوار

 

خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار

 

يه باغبونه ديگه شبونه ياس برداشت

 

پنهون ز نامهربان تو باغ ديگه اي كاشت

 

هزار ساله كوچه پر ميشه از عطر ياس

 

اما مكان اون باز مونده هنوز ناشناس            

 

يه گل ياس شكسته شاخه هاش از هم گسسته

 

باغبون خسته ي خسته كنار گلش نشسته

 

گل ياس ياس بهشت روي گلبرگاش نوشته

 

كه فقط تو اين زمونه عشق حيدر منو كشته

 

فاطمه آروم جونم گل ياس قد كمونم

 

ياور قامت كمونم دعا كن اگه تو رفتي

 

ديگه من زنده نمونم ي هميشه همنشينم

 

اي اميرالمومنينم دعا كن تا من بميرم

 

         اشك چشماتو نبينم

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 11:43 قبل از ظهر
چقدر نازن

   

 

                     

                         


|+|
خط خطی شده توسطصغری در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 3:59 بعد از ظهر
خودش رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند .

آن ها عاشقانه ... يكديگر را دوست داشتند
زن جوان : يواش برو من مي ترسم

مرد جوان : نه اين جوري خيلي بهتره

زن جوان : خواهش ميكنم من خيلي مي ترسم

مرد جوان : خوب ، اما اول بايد بگويي كه دوست دارم

زن جوان : دوست دارم ، حالا ميشه يواشتر بروني
مرد جوان : منو محكم بگير
زن جوان : خوب ، حالا مي شه يواش بري
مرد جوان : به شرط اين كه كلاه كاسكت

مرا برداري و روي سر خودت بگزاري ، آخه

نمي تونم راحت برونم اذيت مي كنه
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود برخورد

موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد .

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت

رخ داد يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .

پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با

ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و

خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را

از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در سه شنبه 28 فروردین1386 و ساعت 12:44 بعد از ظهر
درد و دل با خدا

الو سلام منزل خداست؟

 اين منم مزاحمي که آشناست

 هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط‌. در انتظار يک صداست

 شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

 الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

 چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر!

 صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

 اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

 شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

 دل مرا بخوان به سوي خود !


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 1:53 بعد از ظهر

سلام  بچه ها امروز مي خوام يه داستان براتون بزارم كه حقيقت داره . ازتون مي خوام كه تا آخرش بخونيد بعد قضاوت كنين .

 

دو نفر با هم دوست بودند دوست كه نه مثل دوتا برادر بودند يكي ايراني بود يكي اهل تركيه ،

يه روز ايراني براي سر زدن به دوستش به تركيه رفت از جاهاي ديدنيش ديدن كردن بعد موقع برگشت به دوستش گفت:برادرم براي مهموني به ايران بيا بعد به ايران اومد ديد كه پدرش مرده خيلي ناراحت شد  يه مدتي گذشت دوستش به ايران اومد ايراني واسه اينكه دوستش ناراحت نشه مردن پدرش رو به دوستش نگفت . روزي براي گردش به بيرون رفتند

در حال رفتن يه دختر خوشگل از جلوشون رد شد . دوست تركيه اي به ايرانيه گفت: اي دوست عزيزم من عاشق اون دختر خوشگل شدم از تو مي خوام كه اونو واسه من خواستگاري كني ايراني وقتي اين حرفو شنيد حيران موند آخه قبل دوستش خودش عاشق اون دختر ه بود اين رازو پيش خودش نگه داشت  و به دوستش گفت : ما كه از ازل با هم دوست و برادر هستيم نمي گذارم تنها باشي اصلا فكرشم نكن تو كه قلبت پيش اون دختر هست به من فرصتي بده تا با اون دختر حرف بزنم .ايراني رفت پيش يارش و به اون گفت: اي خوشگلم يه رازي هست دوست من عاشق تو شده اين كارو سخت نگير تو با اون عروسي كن اگه از اين كار راضي  نباشي من هم از تو راضي نمي شوم  دختر درحالي كه زار زار گريه مي كرد به ناچاربه اين كار راضي شد و قبول كرد . و اين خبر به دوستش رسيد خوشحال شد و با هم عروسي كردند .

روزي كه مي خواستن به تركيه برند دختر به ايرانيه تو جاي خلوت گفت : از خدا مي خواهم 

تو رو به دردي دچار كنه كه هيجا درمونش نباشه و به روزي بيوفتي كه هيچي نداشته باش و براي گدايي به در خونمون بيايي . تو اين لحظه شوهرش اين حرفا رو شنيد و از راز دوستش خبر دار شد ولي هيچي نگفت انگار كه از چيزي خبر نداره . بعد از رفتن دختري كه دوسش داشت خيلي ناراحت شد بعد از مدتي مادرش رو از دست داد بعد ثروت پدريش رو از دست داد و فقير شد . تصميم گرفت پيش دوستش كه تركيه بود بره  و رفت .

ديد كه اونجا دوستش زندگيه خوبي داره درشون رو زد . دربان خونه درو باز كرد . به اون گفت به اربابت بگو من دوستش هستم از ايران اومده ام دربان رفت به اربابش گفت : يه ايراني مي خواد شما روببينه ارباب به دربان گفت : بهش بگو از اينجا بره و دربان اونه انداخت بيرون  ايرانيه پشيمون شد .

ايرانيه دنبال جايي ميگشت كه يه پيرزن نزديكش شد با اون درد و دل كرد گفت پسرم من هيچ فرزندي ندارم خوشحال ميشم پسر من شي  پسره هم قبول كرد يه روز ايرانيه كه دنبال كار ميگشت با سه تا دوست روبه رو شد كه اونا گفتند يه جا يه سنگ بزرگ هست كه زير اون گنج هست تو فقط بايد براي ما كشيك بدي . هر چهارتا نصف شب به سمت سنگ رفتند و گنجو پيدا كردند بعد بين خودشون تقسيم كردند و هر كدوم پي زندگي خودشون رفتند . ايراني از اين كار تعجب كرد . با اين گنجي كه بدست آورد يه عمارت واسه خودش ساخت و غمها رو از خودش دور كرد .    

يه روز پيرزن به اون گفت : پسرم تو همسايگي ما يه دختر هست كه پسرها حسرت داشتنشو 

مي كشن اگه بخاي واست مي رم خواستگاري و نشونش مي كنم پسره هم قبول كرد .پيرزن تداركات را ديد روز جشنشون كه همه ي دوستاش جمع شده بودن مادره از پسره خواست كه دوستاشو معرفي كنه . وقتي نوبت دوستش ( اهل تركيه) شد به مادرش گفت : اينو كه ميبيني دوستم بود.هيچ يادم نميره وقتي پدرم مرد اين تو ايران مهمون بود به خاطر اينكه ناراحت نشه ازش پنهان كردم . بعد دختري كه عاشقش بودم و دوسش داشتم به سختي راضي كردم تا باهم عروسي كنن بعد روزي شد  كه همه چيزمو از دست دادم و آواره شدم و به ديار شما اومدم

وقتي درشو زدم منو از خونش بيرون كرد از رفتن خودم پشيمون شدم . هي حرف ميزد و سكوت ميكرد همه دلشون واسش سوخت . بعد دوستش گفت :تو همه چيزو گفتي و حقايق آشكار شد . اون روز من به خاطر چي تو رو رد كرد م به خاطر اين بود كه دختري كه دوستت داشت و نفرين كرده بود كه تو همچين روزي بيوفتي من نمي خواستم تو رو تو اين وضع ببينه. مادري كه گفت ناراحت نباش و اولاد من باش مادر خودم بود و اون سه دوستي كه ديدي من فرستاده بودم و گنجي كه پيدا كردين من گذاشته بودم كه تو رو شاد كنم من بي وفا نميشم اين دختر زيبايي كه مي بيني خواهرتنيمه كه باهاش عروسي ميكني بعد وقتي پسره  اين حقايق رو فهميد گريه كرد بعد دست دوستشو گرفت و همديگرو بغل كردند .

 

من كه خيلي ناراحت شدم شما چي؟

منتظر نظرات شما ميمونم .


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 1:42 بعد از ظهر

بچه ها  امروز تولد بابا جونم که یه تاره موشو به صدتا دنیا نمی دم هست .

باباجون که بهترین و مهربانترین بابای دنیا هستی تولدت رو تبریک  می گیم انشاالله 120 ساله باشی از طرف خانوادت

 

                                  دوست داریم .

                      بابا جون تولدت مبارک  

 

                        i love you

   


|+|
خط خطی شده توسطصغری در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 6:6 بعد از ظهر

  با آرزوي 12 ماه شادی،

 ۵۲هفته خند ه 

۳۶۵ روز سلامتی،       

۸۷۶۰ ساعت عشق،

 ۵۲۵۶۰۰دقيقه برکت،

 ۳۱۵۳۰۰۰ثانيه دوستی

سال نو مبارک

  اميدوارم سال خوبی داشته باشی! سال 86 مبارک 

در این سال نواز خدا برایتان:

 روزی مریم ،قصر آسیه ،تقوای حسین،قلب خدیجه،دوستی فاطمه ،جمالیوسف،ثروت قارون و حکمت لقمان،ملک سلیمان،صبرایوب

عدالت علی(ع)،حیای زینب  ،عمر نوح و محبت اهل بیت رسول الله (ص)  را می خواهم  

 

86 مبارك  


|+|
خط خطی شده توسطصغری در سه شنبه 22 اسفند1385 و ساعت 1:18 بعد از ظهر

من به غير از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی

 از درت روی نتــــــــابم ، چه بخوانی ، چه برانی

 دل من ميل تـــــــو دارد ، چه بجوئی چه نجوئی

ديده ام جـای تــــو باشد ، چه بـمانی ، چه نـمانی

مـن کـه بيمار تـــــو هستم ، چه بپرسی چه نپرسی

 جان به راه تـــــــو سپارم ، چه بدانی ، چه ندانی

ميتوانی به همه عـمر ، دلم را بفريبی

I LOVE YOU

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 1:57 بعد از ظهر
بهترین دوست

             تقدیم به دوستای خونه ی دوستی 

           somayeh

             چه چیز بهترین است من آن را برای تو آرزو می کنم .


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 5:31 بعد از ظهر
جشن نیکوکاری

این سال داره تموم میشه و سال نو می خواد شروع بشه .خیابونا و مغازه ها شلوغه.همه مشغول خرید وسایل عیدی هستند.یکی شلوار می خره،یکی کفش .....و خلاصه همه دارن واسه عید آماده می شن.اما در گوشه های شهر ما بچه هایی هستند که توانایی خرید این وسایل رو ندارند.اما گناه این بچه ها چیه؟مگه  بین اون بچه ای  که توانایی خرید رو نداره با یه بچه ای که توانایی خرید  وسایل نو رو داره، چه فرقی هست؟اون هم شوق داره،اون هم دوست داره با وسایل نو به پیشواز عید بره.جشن نیکوکاری بهترین فرصته که مهر و محبتمون با دیگران تقسیم کنیم .و اشتیاق و شادی را به قلبشان هدیه کنیم.بیاید با هم در این سال پیامبر اعظم (ص) به همه امید زندگی بدهیم


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 5:18 بعد از ظهر
ماندگار

 

مگر چشمان من در قلب تو زیباتر از عالم نبود

مگر این قلب تو آگاه از عشق و حالم نبود

مگر مستانگی با عشق من بر درد تو درمان نبود

چرا  اینک چشمان من در نزد تو بیگانه اند

چرا عاشقان در پیش چشم تو دیوانه اند

ای کاش خبر داشتی از حال دلم

ای کاش می گشودی گره از مشکلم

ای کاش هیچ وقت راز دلت در پیش من بیدار نبود

ای کاش هیچ وقت آه من با ناله ات هم سودا نبود

اگرچه در پیش تو احساس من دیوانه است

اما چه کنم که این عشق تو در قلب

چون یک قفس پروانه است


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 10:54 بعد از ظهر
الا كه راز خدایی

 

الا كه راز خدایی ،خدا کند که بیایی

تو نور غیب نمایی ،خدا کند که بیایی

شب فراق تو جانا خدا کند که به سر آید

سر آید و توبر آیی،خدا کند که بیایی

دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

الا که هستی مایی،خدا کند که بیایی

فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

تو دست عقده گشایی ،خدا کند که بیایی

ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

تو دست عدل خدایی،خدا کند که بیایی

نظام هر دو جهانی امام عصر زمانی

یگانه راهنمایی ،خدا کند که بیایی

تو مشعری عرفاتی ،تو زمزمی تو فراتی

تو رمز آب بقایی ، خدا کند که بیایی

دل مدینه شکسته حرم به راه نشسته

تو مروهای تو صفایی،خدا کند که بیایی

به سینه ها تو سروری به دیده ها همه نوری

به درد ها تو دوایی،خدا کند که بیایی

تورا به حضرت زهرا ،بیا ز غیبت کبری

دگر بس است جدایی،خدا کند که بیایی

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در پنجشنبه 10 اسفند1385 و ساعت 10:49 بعد از ظهر
برای هادی داداش جونم

 سلام دوستای خوبم

من امروز خیلی خوشحالم اگه گفتی واسه چی؟نمی دونی، عیب نداره زیاد به مخت  فشار نيار نمي توني بفهمي خودم میگم عجله نکن یکمی صبر داشته باش میگم .   

آخه امروز(8 اسفند) تولد داداشمه واسه همين خوشحالم .

داداشی خیلی خیلی دوست دارم  تولدت مبارک .

تولدت مبارک داداش گلم

                              با هفت تا آسمون پر از گلهای یاس و میخک

 

                               با صد تادریا پراز عشق و اشتیاق و پولک 

 

                               یه قلب ساده با یه حس بی قرار و کوچک

 

                              فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک             

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در سه شنبه 8 اسفند1385 و ساعت 1:7 بعد از ظهر
بزرگ ترین قلب

 

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را با یک چوب روی ماسه ها

 

ترسیم میکرد. شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند یعنی

 

اینکه بیشتر دوستش دارد! بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با

 

دستهایش گوشه هایش را صیقل دهد تا صاف صاف بشود شاید میخواست موقعی که

 

دریا آن را با خودش می برد این قلب ماسه ای جایی گیر نکند! از زاویه های

 

مختلف به آن نگاه کرد شاید می خواست اینطوری آن را خوب خوب بشناسد و

 

مطمئن بشود همان چیزی شده که دلش میخواست! به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و

 

 از روی شیطنت هم یک چشمک به قلب ماسه ای هدیه داد . دلش نیامد که یک تیر

 

ماسه ای را به یک قلب ماسه ای شلیک کند! برای همین هم خیلی آرام چوبی را که

 

در دستش بود مثل یک پیکان گذاشت روی قلب ماسه ای. حالا دیگر کامل شده بود

 

 و فقط نیاز به مواظبت داشت . نشست پیش قلب ماسه ای و با دستش آن را نوازش

 

کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که همیشه مواظبش باشد. برای اینکه باد

 

 قلبش را ندزدد با دستهایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.دلش می خواست

 

 پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود . نگاهی به قلب ماسه ای کرد و

 

 رفت. چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که

 

زود برمی گردد و بقیه راه را دوید.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای

 

 گلی چید و رفت به دیدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسید آرام همانجا نشست و گلها

 

را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ریخت. قلب ماسه ای با عبور چرخ یک

 

 ماشین شکسته شده بود.


|+|
خط خطی شده توسطصغری در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 2:12 بعد از ظهر
فرشته

مردي در عالم رويا فرشته اي ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي

 

گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:

 

اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟ فرشته جواب داد  مي خواهم با اين مشعل بهشت را

 

 آتش بزنم و با اين سطل آب جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببينم چه کسي واقعا خدا را

 

دوست دارد


|+|
خط خطی شده توسطصغری در جمعه 4 اسفند1385 و ساعت 2:9 بعد از ظهر
ساحل

 

با سوکتی که خالی از غزل است

 

می شود تا سپیده عاشق مرد

 

می شود در خیال یک پارو 

زندگی را به سمت ساحل برد

عشق


|+|
خط خطی شده توسطصغری در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 10:49 بعد از ظهر
طنز

علت قبول نشدن در کنکور

اگر داوطلبیدر کنکور قبول نشد هیچ تقصیری ندارد چرا که سال فقط365 روز است در حالی که:

1)سال 52 جمعه داریم و می دانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب313 روز باقی میماند.

2)حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای  هوا مطالعه ی دقیق برایریک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263روز دیگر باقی می ماند.

3)در هر روز 8ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعاً122 روز می شود بنابراین 141روز باقی می ماند.

4)اما سلامتی جسم و روح روزانه1 ساعت تفریح را می طلبد که جمعاً15 روز می شود. پس 126 روز باقی می ماند.

5)طبیعتاً2 ساعت در روزبرای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز می شود پس 96 روز باقی می ماند.

6)1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار  به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسانموجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی می ماند.

7)روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

8)تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی می ماند.

9)در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید.پس 6 روز باقی میماند.

10)در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی می ماند.

11)سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند.پس 1 روز باقی می ماند.

12)1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتیجه ی اخلاقی:                                                                           

   پس یک داوطلب نرمال نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد.


|+|
خط خطی شده توسطصغری در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 10:48 بعد از ظهر
نیاز

کاش تصویر نگاهم رااز دریچه ی یک نیاز می خواندی.

 

نیازی که چشمان کبوتران را در گنبد سبز و طلایی پرکرد...

 

نیازی که در میان نفس هاوثانیه ها زنجیر شد و

 

عمری که در این فاصله ها بدون شرح تفسیر شد.

 

در دفتر چشمانت آ زاردهنده ترین واژه ها را نوشته اند.

 

واژه هایی که بلندترین برج غرور را درعمق آن ساخته اند.

 

مهم نیست که چشمانت مهربان نیست...

 

دلم می سوزد که برای زل زدن به آبی ترین ما من خاطرات چشمانت غریبه ات

 

دلم می خواست از تنها ترین نگاه یک قصه بنویسم یا یک تابلوی ساده بکشم

 

و به یاد حرف دلم عمق نگاهت را سبز کنم

 

و ابری بارونی برای شستن غرور چشمانت برسقف آسمان تابلویم بیاویزم.

 

حالا تمام دنیایم قطره ای اشک در چشمانم شده ونیازم دریا کردن این قطره...

 

شایدهم چکیدن این قطره بر کویر دلم...

 

دلی که سرود سبزش دیگر زخم یک قناری نیست...

 

بغضی ترک خورده در سیمایی بی مهر است

 

ویا قابی خالی در حسرت نقاشی یک نگاه.


|+|
خط خطی شده توسطصغری در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 3:14 بعد از ظهر
پرنده

Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic 

 مینویسم

 

 

 

                (پرنده....

 

 

             

  پرانتز را نمی بندم

                         

  بگذار آزاد باشد

 

Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic Image hosting by TinyPic 

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 3:13 بعد از ظهر
آدم برفی

قطره قطره شد آب آدم برفی

شد آب در آفتاب آدم برفی                 

آب از سرا گذشت اما هرگز

                                           بیدار نشد ز خواب آدم برفی

 

 


|+|
خط خطی شده توسطصغری در یکشنبه 22 بهمن1385 و ساعت 3:12 بعد از ظهر
دوست دارم ديوونه

گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .

گفتم:کجا ؟

 گفت : رو قلبت .

گفتم مگه مي توني ؟

 گفت : آره سخت نيست ، آسونه.

 گفتم باشه .بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.

 يه خنجر برداشت .

گفتم اين چيه ؟

 گفت : هيسسسسس.

ساکت شدم . گفتم : بنويس ديگه ، چرا معطلي .

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت .

 دوست دارم ديوونه


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 3:44 بعد از ظهر
باورت نمیشه

 

اگه گفت دوست دارم تو دوسش نداشته با ش

 

اگه گفت عاشقتم تو عاشقش نشو

 

اگه گفت تو همه زندگیمی باور نکن

 

چون یه روز بهت میگه ازت متنفرم و تو باورت نمی شه


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 12:54 بعد از ظهر

کاش 3 قطره خون داشتم.

با اولي انتقام ميگرفتم.

با دومي زندگي ميکردم.

با سومي به تو ثابت ميکردم که چه قدر دوست دارم


|+|
خط خطی شده توسطصغری در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 12:50 بعد از ظهر